|
|
كتوازي
وقتي همه درها بسته شود
بايد به خود اقتدا نمود
ميان نخبه گان، روشنفكران، تحصيلكرده ها و حتى اكثريت
مردم ، اين قضيه جداً مورد بحث است، درصورتيكه امريكا و نيروهاى اجنبى در
كشور باشند، و تا زمانيكه ارادتمندان امريكا و اربابان تفڼسالار موجود
باشند، امكان ندارد مردم در باره سرنوشت خود آزادانه تصميم بگيرند.
در كشوريكه اكثريت روابط سرنوشت ساز در \"پشت پرده\" و بشكل يك \" قرار داد\"
ميان تنى چند\" درغياب مردم\" گرفته ميشود، چگونه امكان دارد داد از آزادى
و ديموكراسى زد؟
آيا ميتوان در همچو اوضاع_ چنانيكه مطلوب است_ به مسايل اساسى چون قانون
سازى، آزادى بيان، حق خود اراديت، استقلال، خود مختارى، انتخابات آزاد،
تعيين زعامت ملى و... پرداخت؟ در حاليكه همه اين مسايل پيش از پيش تهيه
گرديده و مردم در مقابل عمل انجام شده_ بى آنكه مردم در آن نقش داشته باشند_
قرار مېيرند!
قبل از اينكه به استنتاج موضوع بپردازيم، بايد به چند نكته دېر اشاره نمود:
شايد دوستان با ما درين اختلاف نداشته باشند كه، افغانستان امروزى با داشت
و نداشت و احوال آن، دېر افغانستان 30 و حتى 10 سال قبل نيست. در افغانستان
كنونى پيوند هاى ديرنه( اعم از كلتورى، مذهبى، سنتى، سياسى، ادارى و...)
بشكل سابق اش نمانده. جڼ هاى 30 ساله، به همان گونه كه مظاهر مادى جامعه ما
را فرو پاشيده و كشور به يك مخروبه مبدل گرديده، به همان پيمانه بلكه بيشتر
از آن پيوندهاى معنوى، شيرازه ملى، التزامات اخلاقى و اجتماعى را نيز از هم
گسيخته. خيلى از ارزش هاى مذهبى وعنعنوى و حتى بافت جامعه بدوى(دهاتى)
وسنتى نيز دست خوش تشتت و انحطاط گرديده. در يك جمله كوتاه ميتوان گفت كه
افغانستان امروزه يك دوره كاملاً انحطاطى، غير طبيعى و قهقرايى را مى
پيمايد. مردم ما در مقابل واقعيت هاى قرار دارند كه در ايجادش هيچگونه
مداخله نداشته اند. واقعيت هاى امروزى جامعه ما، نتيجه بازى هاى بزرگ و
كوچك سياست هاى منطقوى، گروهى، و جهانى ميباشد. خيلى مشكل بنظر ميرسد كه ما
با مردم ما به اساس فرضيه ها، تصورات 30سال قبل معامله نماييم و به اساس
همان علايق ديرينه و سنتى آنها را با عصر حاضر و قضاياى حاضر تماس بدهيم.
در افغانستان امروزه، مراجع قدرت، روْساء قبايل، نجبه گان، بزرگان و
دانشمندان بارسوخ نيستند. نظام قبيله سالارى، قوم سالارى و مردم سالارى_ كه
از قاعده منشاء گرفته باشد_ وجود ندارد. دېر درمناطق دهاتى، ملك و ملك
سالارى اهميتى ندارد.
درعوض، بجاى نخبه گان و بزرگان بارسوخ، قوماندان هاى دوران جڼ_ كه اكثريت
شان بى بندو بار، ناشايسته و نا اهل هستند_ در دهات و همچنان مهره هاى حلقه
هاى اجنبى و وابسته گان مصالح آنها در شهرها و حكومت ها جاگزين گرديده اند.
هرچند روابط دوران جهاد و دوران مقاومت تيز تا حدى وزن دارد. اما وزنش
فيصله كن و سرنوشت ساز نيست.
ولى آنچه توضيح گرديد، هيچگاه بدين معنا نيست كه تلاش ذهنى وجسمى مردم در
آوردن تغيير كوچك و يا بزرگ نقشى ايفاء كرده نمى تواند.
باور ما اين است كه در جامعه ما ميكانيزم اجتماعى و نقش مردمى ناكاره
ڼرديده. آنچه ناكاره بنظر ميخورد قوت روحى و روانى مردم است. وضع روحى و
روانى مردم، جبون زده و شكست خورده معلوم ميشود. مردم روحياتش را باخته( نه
اينكه ميكانيزم اجتماعى ناكار و فلج گرديده). روحيه باخټى يكنوع بيمارى
اجتماعى و يكنوع حالت روانى ميباشد. و علاج آن در تلقين مجدد مردم است، طرح
هاى سالم و سازنده اجتماعى، احياى روابط انسانى، حس همدردى، احترام متقابل،
اعزاز بنفس، و حقير نه شمردن افتخارات تاريخى و جهادى و شعار خود كفايى
اقتصادى و... همه اينها مسايلى اند كه بايد روشنفكران و مطبوعات ما روى
آنها بيشتر تماس بگيرند.
مېويند: تقدس آرمان ها، گراف و مقياس مشخص ندارد. اين مردم است كه به آرمان
هاى شان تقدس قايل ميشوند، وبه هر پيمانه ايكه تقدس بيشتر باشد به همان
اندازه مسووليت و التزام_ نسبت به مقدسات و آرمان ها_ بيشتر مېردد. مردم ما
مشكل روانى دارند، نه مشكل حقيقى. بيمارى روانى( كه بشكل بى اعتمادى، ضعف
روحيات، و...نقش گرفته) باعث گرديده تا مردم احساس حقارت، ذلت و ترس كنند.
ولى در حقيقت مردم ذليل و خايف نيستند. مردم حالا هم به آزادى و ديموكراسى
ايمان و محبت دارند. مردم به انكشاف و پيشرفت علاقمند هستند، به اعمار مجدد
كشور و زدودن جڼ تا سرحد يك آرمان مقدس محبت دارند؛ ولى فضاى سياسى طورى
مسلط گرديده كه مردم خود را بيكاره و ناچيز تصور كنند. اين فضا جبراً و به
اساس ضرورت هاى سياسى اين چنين ترتيب گرديده، چون با ايجاد همچو فضا،
نيروهاى متجاوز اجنبى و نوكران جيره خوار آنها ميتوانند بقا و استمرار شان
را تضمين نمايند. اين فضا را ميتوان \"فضاى استعمارى\" ناميد. شايد در
تشريح ما كوتاهى وجود داشته باشد، اما درك ما از واقعيت هاى جامعه ما
همينطور است.
گروه ها و اطراف حاكم در كشور دستپرداخته سياست ها و تجاوز امريكا بر
افغانستان ميباشد، اما مردم افغانستان دقيقاً طرف مقابل قضيه اند، مردم
آزاد و آزادمنش اند. باور ما اين است كه درصورت تبارز مردم، اين فضاى كاذب
رڼش را مى بازد. حالا نيز رڼش را باخته است. با تقويت يافتن روز افزون
جامعه مدنى و زايل شدن روابط دوران جڼ، و تقويت اقتصاد خصوصى، مسايل و
فرضيه ها تعريف و اهميت دېرى خواهد گرفت.
هرچند روند جارى سياسى در كشور، مانع بروز نقش مردم است اما با گذشت هر روز
نقش مردم در مسايل سرنوشت ساز و حياتى بيشتر مېردد. نيازها و خواسته هاى
مردم روزبه روز بشكل يك موج گسترده مطرح مېردد. هيئت حاكم_داخلى وخارجى_ در
وعده ها و اميدوارى هاى كه به مردم داده بودند و مردم انتظارش را داشتند،
پس ماندند، آنها نتوانستند به مردم ستمديده افغانستان بطور مطلوب و معقول
يارى برسانند. اين همه باعث گرديده تا موج ناراضيان روز به روز افزايش يابد،
هر قدر اين موج بزرگ ميشود، مراجعه به مردم بيشتر مېردد. مراجعه به مردم
مجدداً باعث مېردد تا نقش مردم را بيشتر از پيش تجلى دهد. شايد در ساليان
نه چندان دور حكومت ها دسته نشانده مجبور گردد بجاى \"بادار پرورى\" طبيعت
\"مردم سالارى\" را بخود بگيرند. البته اگر از ته دل به مردم سالارى روى
نيآورند، بخاطر بقاى خود مجبور خواهند شد اين كار را بكنند.
باور داريم كه مرجع تصميم گيرى ملت ها، اخر الامر خود مردم اند( نه
زورمندان سياست باز) هر گاه ملتى مرجع تصميم گيرى اش را حق و صلاحيت دېران
بدانند در آنصورت ملت دېر كارش تمام است، دېر به مرده يى مى ماند كه بايد
دېران به گور ببرندش.
درست است كه در سرنوشت كنونى ما امريكا و اراتمندان افغانى اش نقش اهم
دارند؛ اما تصرف در تصميم ها و اراده مردم امكان ندارد. بدون تصميم و اراده
مردم، هيچ رژيمى بقا و استمرارش را تضمين نمى تواند.
خلاصه اينكه ما مردم را به جڼ عليه زورمندان فرانمى خوانيم؛ ولى زورمندان
را متوجه مينماييم تا با سرنوشت مردم بازى ننمايند. ما به مردم خود تلقين
ميدهيم تا نقش خودش را حقير نه شمارند، ايستادن به پاى خود را بياموزند،
بجاى اينكه دېران خانه و كاشانه اش را آباد سازند خود همت كنند و با شوق و
ذوق به عمران كشورشان بپردازند، صلاحيت تصميم را حق خودشان بپندارند نه حق
غير.
اعمار مجدد كشور، اعمار دهات و قريه جات، دعوت به صلح وبرادرى، عوض نمودن
فرهڼ تفڼ به فرهڼ اقتصاد و بازسازى و... به اراده مردم تعلق دارد نه به
خيرات و امداد موْسسات و دول بېانه.
پس بياييد منحيث يك بنى بشر احساس مسووليت نماييم، در برابر دين خود،
دربرابر مردم و در برابر كشورخود. و به اين ترتيب ثقافت خيرات گيرى را
خاتمه دهيم، بخاطر دريافت يك لقمه نان باعزت، همت مان را به كار اندازيم،
بجاى فرش خيراتى به زمين بخوابيم، بياييد بجاى استجابت فلك، تقدير خويش را
با كار و زحمت بنويسيم.
چرا كه فلك رزق راېان ارزانى نمى كند و اگر راېان هم دهد بهتر است آنرا
نخوريم چون:
در حقارت گر ببارد برسرت باران دُر
آسمان را گو برو بارندگى در كارنيست
|